قند عسل ما به دنیا اومد
عسلی ما 10مهر ماه توی بیمارستان بهمن به دنیا اومد
. هرچند که بابایی خیلی دوست داشت که7مهر روز اتش نشان(اخه بابایی اتش نشانه) به دنیا بیای ولی خانوم دکتر اجازه نداد که شمارو زودتر به دنیا بیاره.ساعت5:30صبح از خونه رفتیم ساعت5:50رسیدیم بیمارستان بابایی رفت کارای بستری رو بکنه منم رفتم بلوک زایمان اون تو بازم گریه
میکردمو ترسیده بودم.ساعت6:50رفتم تو اتاق زایمان همین که بیحسم کردم دیگه چیزی نفهمیدم تا این که صدای
فرشته
کوچولو رو شنیدم خانم پرستار نی نی رو داد بغلم و من بوسیدمش
و واسه همه اونایی که نی نی ندارن دعا کردم که خدا بهشون بده.دیگه چیزی نفهمیدم وقتی به هوش اومدم بابایی رو دیدم که همراه من اومد تو بخش مامان جونی اونجا بود.فسقلی رو دادن بهم که شیرش بدم خیلی لحظه خوبی بود حس قشنگی داشتم حس مادری بود. وقتی مرخص شدیم رفتیم خونه ی باباجون(مامان) بابایی گوسفند و اماده کرده بود که جلوی پای نی نیش قربونی کنه مامانی و بابایی(بابا)هم اومده بودن.
این سبد گل خوشگل رو بابایی واسه منو بنیامینم اورده بود بیمارستان
این رو هم باباجونی مامان اورده بود واسه نوه کوچولو....


قند عسل ما به دنیا اومد
