بدون عنوان
امشب قرار بود با عمو اکبری و خاله نسیم و محمدپارسا وعمو جواد با خانومش شام بریم بیرون.واسه همین عمو اکبری میومد خونه ما تا از اینجا باهم بریم.شما از غروب نق میزدی منو بابایی هم نمیدونستیم مشکلت چیه؟ تا وقتی که عمواکبری نا اومدن همین که اومد شمارو بغل کنه یکهو زدی زیر گریه اصلن هم هرکاری میکردیم اروم نمیشدی بیچاره عمو اکبری تا نگاهت میکرد میزدی زیر گریه ....اصلن تعجب کرده بودیم چون با عمو اکبری رفیق بودی همیشه کلی واسش میخندیدی اندفعه چرا اینجوری کردی نمیدونیم!!!!!!!!! بیچاره ها مجبور شدن که برن بیرون وایستن تا ما حاضر بشیمو بریم با کلی بدبختی شما رو حاضر کردیمو رفتیم.توراه بابایی واسه شما اسفند خرید که دود کنیم اخه خونه اسفندمون تموم شده بود....وقتی رسیدیم رستوران شما که انقدر گریه کرده بودی که چشمات کلی قرمز شده بود و باد کرده بود...عمو اکبری هم که از ترسش نگاهت نمیکرد تا یه وقت گریه نکنی.تو بغل بابایی بودی به هیچکی هم نگاه نمیکردی با همه قهر بودی اروم بودی و گذاشتی که شاممونو بخوریم. در کل شب خوبی بود و خوش گذشت



بدون عنوان
