ختنه ی فسقلی
روزی که بنیامین جونمو بردیم واسه ختنه بابایی شیفت بود مرخصی گرفت و اومد وقتی که تورو بردن اتاق عمل بابا جونی باهات اومد تو منم پشت در اتاق همراه با تو گریه
میکردم.مامان جونم
که از درمانگاه رفته بود بیرون.اون تو فقط تو بودی و بابا واقای دکتر
و دستیارش 
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ختنه ی فسقلی
